شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

عشق مامان و بابا شایان

اسفند 92

شایان جان از علایقت اینه که صبح تا پامیشی خودت تی وی رو روشن میکنی و من همیشه میزارم رو کانال پی ام سی تو هم تا اهنگ میاد شروع میکنی به تکون دادن عزیزم عاشق اهنگ سامی بیگی هستی یعنی وقتی پخش میشه تو پلک نمیزنی که نکنه یه صحنه رو از دست بدی   تو ماشین که میشینیم هنوز کمربند رو نبسته با کلی اشاره بهمون میگی که پنل ظبط  رو بزاریم و بلافاصله شروع میکنی به رقصیدن اره خوب پسر خودمی دیگه بعضی روزا تو خونه با هم کلی میرقصیم به کبوترا گندم میدیم و تو کلی لذت میبری عاشق چای هستی ولی دکتر گفته که خیلی کم باید بخوری چون کمپود ویتامین داری عچقم   ...
16 اسفند 1392

17 ماهگی

شایان جون مامان اینقد اینقد ماشالا وقتمو پر کردی و شیطون شدی که واقعا حسرت میخورم که چرا نمیتونم هر روز بیام اینجا و کارای قشنگتو و برات بنویسم   ولی خورده خورده شروع میکنم عشقم کارای که از بعد یکسالگیت یاد گرفتی این بوده که ادما رو به شیوه خودت با باز کردن دهنت و یه صدای عجیب میترسونی خیلی خیلی بامزه میشی بعضی موقعها یاه بابا یا ماما میگی عاشق کلید ماشین هستی قبل اینکه از در خونه بریم بیرون باید کلید رو بدیم دستت تا رضایت بدی از خونه بریم بیرون و وقتی تو پارکینگ میریم از بین اون همه ماشین  جورواجور تو ماشین خودمون رو میشناسی و میدوئی میری درو باز میکنی   چند وقت پیش هم بابایی ماشین و عوض کرد و یه&n...
16 اسفند 1392

عکسای تولد یک سالگی شایان

.   شایان و دوستان در اتلیه دایی محمد   میز شام     کادوی عمه پری که خیلی دوست داره عزیزم و هنوز نتونسته تو رو از نزدیک بغل کنه   تزئینات میز شام که مامانی یک ماه سعی کرد تا بتونه همه چی رو برات زنبوری درست کنه:*   اینو خاله فرناز و زن دایی فریناز درستیدن .   شکلات هایی که به دوستات هدیه دادی   کلاه تولد که خاله فرناز زحمت کشید و درست کرد   کارت یادگاری مهمونات عزیزم   سبد پاستیل   شیرینی خونگی که برا فسقلیا پزیدم   کیک زنبوری اقا شایان   اینم کل هدیه هایی بود که به دوستات دادی &n...
26 آبان 1392

یک سالگی شایان

شایان عزیزم بسرعت داری بزرگ میشی تو یه چشم بهم زدن یک ساله شدی عشقم گل پسرم امیدوارم که همیشه سلامت باشی و خدا بهترین ها رو برات رقم بزنه عزیزمامان عشقم یک هفته مونده به تولدت با کمک مسعود جون یه چند قدمی راه رفتی و و قتی فهمیدی که میتونی راه بری دیگه ول نکردی و همین شد که در عرض 3 روز کاملا راه افتادی عزیزم ولی تلق و تولوق زمین میخوردی طوری که سرت پر از پستی و بلندی شده بود عزیزم   وای اینقد شیرین شدی اینقد دل منو بابا رو بردی که همه وقتمون شبا باتو میگذره شیرین کاریات ما رو روز به روز بیشتر عاشق میکنه و اگه خدای نکرده یه گریه کوچیک بکنی  ما همه میدوئیم به سمت تو و نیازت رو برطرف میکنیم باباعلی که شیفته ...
26 آبان 1392

خدایا شکرت

خدایا شکرت خدایا هزاران بار ازت ممنونم خدایا متشکرم به خاطر این هدیه اسمانی ات این فرشته زیبایی که از بهترین و زیباترین خانه ات برایم فرستادی خدایا شاکرم برای سلامتی فرزندم و سپاسگذارم برای اینکه مرا لایق مادر شدن دانستی خدایا ممنونم برای این همه نعمت این همه بزرگی این همه لطفت بدون حتی ذره ای منت بر سر من خدایا روز به روز که میگذرد با وجود این فرشته در خانه ام بیشتر عاشقت میشوم بیشتر بهت نزدیک میشوم و بیشتر به وجودت در سراسر خانه ام پی میبرم و چه سپاسی کنمت برای این نعمتت خدایا دست من کوتاه و شکر من ناچیز در برابر این همه نعمت ممنونم هزاران بار ممنونم خدایا متشکرم به خاطر همسرم خدایا ممنونم به خاطر خانواده ام خد...
26 آبان 1392

11 ماهگی گل پسرم

جوجه کوچولو داری بزرگ میشی داره یک سالت کم کم تموم میشه و حرکاتت روز به روز جالب تر و شیرین تر این ماه مثل ماهای دیگه پیشرفت زیاد داشتی عشقم مهمترینش اینکه بسرعت دستاتو میگیری به در و دیوار و راه میری عزیزم حرفایی که میزنی( گ گ و ماما و بابا و د د و اکبر (دایی)و عمه دو سه روزه که شدیدا عاشق هواپیما شدی و تا میبینی اینقد دست و پا میزنی که هر لحظه ممکنه از ذوقش منفجر بشی مامانی حتی وقتی تو خونه هستیم صداشو که میشنوی به سقف  خونه نگاه میکنی و دستاتو میگیری بالا عشق مامان این ماه یه ویروسه خیلی بد اومد سراغتو 4 شب و 4 روز تب داشتی تا 40 درجه و نزدیکه 400 گرم لاغر شدی شبا تو خواب جیغ میزنی و گریه گریه ولی خدا ر...
5 مهر 1392

اولین حموم پسر کوچولو

همیشه دلم میخواست اولین حمومت    رو  مامان نوشی ببره اخه من و دایی ها و خاله رو هم مامانی برده حموم برا همین لباساتو جمع کردیمو همگی رفتیم اونجا مامانی رفت حمومو داغ کرد و تو با خاله فرناز رفتین تو ما یعنی زن دایی فریناز و مامانی هم لباساتو  با یه جای گرم و نرم رو  اماده کردیم که شما تشریف اوردین سردتون نشه !!!! همش منتظر بودیم صدای گریتو بشنویم هر چی صبر کردیم هیچ خبری نشد نگو تو حموم هم داشته خوابت میبرده اینقد حموم و دوست داشتی خلاصه شایان جان اومدی بیرون و من و مامانی و زن دایی تند تند بدن کوچولوتو پودر رو روغن زدیم و لباساتو تنت کردیم  یه ژاکت هم برات گرفته بودم مامانی ولی خیلی هنو...
4 شهريور 1392

وای چقد دیر... 8 9 10 ماهگی

وای خدایا   خیلی شیطون شدی جیگر مامان اینقد که سه ماهه نمیتونم بیام بنویسم که چه اتفاقاتی افتاده وروجک من عزیر اتفاقاتی که تو این سه ماه افتاده رو سعی میکنم همه رو برات بنویسم و هرچیش جا افتاد رو ببخش مهمترینش این بود که مامان مکی 25-2-92 به رحمت خدا رفت   عزیزمامان به سرعت داری رشد میکنی طوری که واقعا تاریخ کاراتو فراموش میکنم ولی دندونات الان به 8 تا رسیده 4 تا بالا 4 تاپایین امروز دقیقا 10 ماه و یک هفتت هست جونم   اخرای 8 ماهگی وقتی که به سرعت میخریدی رو زمین و اواسط 9 ماهگی شروع کردی به چهاردست وپا راه رفتن  و شروع ده ماهگی دستتو گرفتی به در و دیوار مبل رو پاهای کوچولوت وایمیسی ...
4 شهريور 1392

7 ماهگی شایان جونم

سلام سلام صدتا سلام  من مامان بدیم این دفه خیلی دیر اومدم ببخشید چون واقعا درگیر بودم   عشقم واکسن 6 ماهگیتو زدیم راحت بود گلم زیاد اذیت نشدی فقط یه کوچولو تب کردی بعدم که دیگه خیلی شیطون شدی عزیزم وقتی میزارمت زمین سریع برمیگردی رو شکمت و روی زمین حول محور خودت میچرخی عزیزکوچولوی من دیگه نمیشه رو تخت خودم تنهات بزارم چون خیلی خطری شدی و نمیشه باهات شوخی کرد این روزا دوباره اعصاب نداری فکر کنم دوباره دندونت داره درمیاد همش اب دهانت اویزونه و خیلی بی قراری میکنی عشقم این روزا دکتر مرندی شربت خواب برات تجویز کرده چون شبا تا صبح بیداری ببخشید ولی 6 ماه تا صبح بیدار بودم و امیدوار بودم که خوابت د...
18 ارديبهشت 1392